احمد بن حسين بن على كاتب

115

تاريخ جديد يزد ( فارسى )

و راويان ثقاة گويند كه چون سيد ركن الدين اين مدرسه بنا كرد و حكومت يزد اتابكان داشتند اتابك يوسفشاه حسد برد كه در جنب « صفوتيّه » كه او را « مدرسهء محمود شاهى » خوانند سيّد چنان مدرسهء عالى بساخت و عمارت « صفوتيّه » را هيچ رونق نماند . اتابك گنبد مدفن « صفوتيّه » به كاشى سبز كرده و دو مناره بساخت و / 125 / عمارت « صفوتيّه » نو كرد ، و مىخواست كه به سيد ركن الدين اذيتى رساند . در آن نزديكى ترسائى متموّل به يزد آمد و در يزد مسكن ساخت و باغ و سرا بساخت ، در داخل شهر نزديك مدرسهء عطا خان ، و اكنون آن باغ هست و آن را « باغ ترسا » خوانند ، و در سر اهرستان آسيائى بساخت و به « آسياى ترسا » مشهور است ، و مال او بىحساب بود . جماعت عيّاران شب بر بالين آن خواجهء ترسا رفتند و او را به قتل آوردند و مال بسيار و فلورى بيشمار از وى بردند . روز ديگر معاندان تهمت [ 147 ] به سيد ركن الدين نهادند و بر كسان او . گفتندى كه اين به انگيزه او بوده است ، و ديوان مظالم بنهادند و هيچ نوع آثار كشتن ترسا بر كسان او ظاهر نشد . بعد از آن گفتند كه عمارتى چنين عالى را زر بسيار بايد ! شكّ نيست كه از مال ترسا اين عمارت مىكند ! به تغلّب سيد را بگرفتند و تخويف بسيار بكردند . اما به جائى نرسيد . آخر به شكنجه و چوب زدن درآمدند و به مدّت دو روز قريب هزار چوب بر وى زدند و پوست از اندام او جدا شد . چنان كه يك خليطه از پوست اندام او جمع شد و او را تعذيب كردند و بر شتر برهنه نشاندند و گرد شهر وى را بگردانيدند و پشكل گوسفند و شتر بر سر او مىريختند . روزى تشنه بود از غلام اتابك آب طلبيد . بول در كوزه كردند و به وى دادند « 1 » و آخر او را به خورميز بردند و در چاه قلعه محبوس كردند . و در اين همه واقعات فرزند او مرتضى اعظم سعيد سيّد شمس الدين محمد مخفى بود به كوچهء نائبان « 2 » در خارج شهر مشهور به « كوچهء نو » در خانهء حاجى على نام استرابادى ، و اكنون آن كوچه به واسطهء سيل تمام منهدم گشته ، و آن محلّه معمور بود و بيشتر متموّلان در آنجا بودندى ، و در آن / 126 / واقعه هم در آن كوچه خواجه‌اى بود نام او خواجه عليشاه . اين [ 148 ] خواجه عليشاه مذكور در شب جمعه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و

--> ( 1 ) . مل : كرد . . . داد . ( 2 ) . ف ، مل : نابنيان .